|
|
#1 |
|
کاربر سایت
تاریخ عضویت: Dec 2009
نوشته ها: 4
سپاس گذاری: 0
سپاس گذاری شده 17 در 4 پست
|
نوشته ی: استاد فریدون یونسی
مادر زنده است مادر و باران توامان هم بودند. باران را با همه ی وجودش می شناخت، با همه ی صفت هایش: دم اسبی، رگبار، نم نم، بهاری، شلاقی و .... صندلی او از اوایل مهرکنار پنجره بود. درانتظار.... کمتراتفاق می افتاد که مهر ماه باران بیاید اما گاهی باران های ماه مهر، همه را غافل گیرمیکرد.... ازاداره بیرون می زنم. دقیقاً 2 بعد ازظهر است. سه تا چهار می خوابم. بیداری. چای با کمی کلوچه خانگی. ساعت پنج و نیم، تدریس خصوصی پیانو، همین اتاق رو به حیاط، قصه ی تکراری همیشگی. خسته کننده نیست عادت کرده ایم اداره.... تدریس خصوصی.... رمان خواندن بی انتهای خانم. و دیگر.... فقط عنوان کتاب های مهرانگیز عوض می شود و نام شاگردان من. تنها تنوع همین است و همین برای شکست تکرارکافی است. همیشه پیش از شروع کلاس با " کلایدرمن " زندگی را معنا می کنم. فقط نیم ساعت. هرگز از خودم نپرسیدم: امروز کدام اثر او به من آرامش می بخشد؟.... تنهایی، شستی ها و امواج موزونی که مرا تا دوردست ها می برد.... تنهای تنها. فقط دیوارها شاهد عشق بازی من و شستی ها بودند.... نه، وقتی پروین- خواهرم- می آمد، این حصارشکسته می شد. او سه سالی از من کوچکتربود ولی هیچگاه به نظم و قواعد من تن نداد. حتی وقتی 5 یا 10 ساله بود. با اینحال وقتی غرق می شدم اصلاً حضورش را حس نمی کردم. انتهای نواختن، سکوت و بعد کف زدن پروین. خنده ام می گرفت. می دانستم همه ی حرکات مرا درحین اجرا ضبط کرده است و درموقع مناسب برای خواهرها و برادرها به صورتی مبالغه آمیز تکرار خواهد کرد. یاد مادربخیر، همیشه از شیرین کاری های پروین لذت می برد و غش غش می خندید.... . پروین هفته ای یک بار سرمی زد. حتماً. گاهی درتنهایی امان ادای مادر زنم را درمی آورد: دیوونه.... مهرانگیز رو کرده یه برده.... وقتی میره تو اتاق کارش، مهرانگیز زنگ تلفن رو هم می بنده. حتی جرئت نمیکنه براش چایی ببره.... بیچاره مهرانگیز. مهرانگیزناراضی نبود. حتی انتخاب شاگردها، چانی زنی هزینه و وصول درآمد با او بود. قبل از شروع کلاس، شاگردها را توجیه می کرد: باید مقدماتی رو پشت سرگذاشته باشید... اصلاً نمی توانستم ازپایه شروع کنم.... دولاچنگ.... سه لا چنگ..... گام آماده می شوم 10 دقیقه به پنج است و باز " کلایدرمن " .... همیشه رودخانه های کند رو را دوست داشتم. احساس ساکن بودن.... پیش رفتن تا .... ماهیگیری هم در همین رودخانه ها معنا می دهد. اصلاً حس نمی کنی آب میان انگشتان تو و بوسه های مداوم ماهی قرارگرفته است. رفتن.... بازگشت.... مهرانگیز می گفت: تو که دوست نداری قلاب لبش رو زخمی کنه، چرا ازتوراستفاده نمی کنی؟..... مهرانگیز نمی دانست. نه مرا شناخته بود نه ماهی ها را، نه لذت بوسه ها.... و نه وحشت ازاینکه قلاب به افسون دل انگیز ماهی ها پایان دهد.... نوک تیزقلاب را همیشه قیچی می کردم. امکان نداشت ماهی را بگیرد. قلاب را از همه پنهان می کردم. مخصوصاً ازپروین. می دانستم سوژه ی بسیار مناسبی است برای .... رها درآغوش رود آرام " کلایدرمن " ..... شنا نمیکردم.... غرق.... مست..... وحشت بازگشت به ساحل.... پایان.... شستی ها دریک ردیف، آرام ایستاده اند. ساعت پنج و بیست دقیقه است شاگرد جدید 10 دقیقه دیگر خواهد رسید و کار.... راس ساعت پنج و سی دقیقه به همراه مهرانگیز وارد اتاق شد. ردی از نم نم باران روی شانه هایش بود وقتی مانتوی توسی رنگش را درآورد. بیشتر، خیلی بیشترلاغرمی نمود. پیراهن چینی ماشی رنگ مردانه اش تا میانه ی شلوارش را می پوشاند. دکمه بالای پیراهنش را بسته بود. به زحمت از خندیدن خودداری کردم. بیشتر شبیه " بیوه ی مائو " بود. بیست و دو یا بیست و سه ساله.... مهرانگیز او را معرفی می کند: نیلوفر.... مهم نیست. هیچ وقت اسم مهم نبوده است مهرانگیزقبل ازخروج ازاتاق می پرسد: نسکافه؟ نیلوفر بی معطلی پاسخ می دهد: با شکر کم. جلسه ی اول بیشتر به ارزیابی داشته ها ی هنرجو اختصاص داشت. با تأنی روی صندلی نشست. آستین هایش را کمی بالا زد. ساعت بند چرمی قدیمی، اصلاً ظریف نبود. پرسید: کلایدرمن؟ با دستپاچگی دفترنت را برداشتم: نه، نه، به اختیار خودتان. قبلاً اتفاق نیفتاده بود دستپاچه شوم.... دفترش را بازکرد و بالای پیانو قرار داد و.... خواب های طلایی " جواد معروفی.... اصلاً " به شستی ها نگاه نمی کردم. اما من به انگشتان ظریف؟ نه.... خیلی استخوانی و کشیده اش خیره می شوم.... چه خوب پیش می رود. ستایش.... نه نه .... آشفتگی.... خارج .... با دست اشاره می کنم. توقف. حالا صدای برخورد باران به پنجره به وضوح شنیده می شود. جایم را با او عوض می کنم. توضیح، خودنمایی. مرعوب کردن. خواب های طلایی، امواج شستی ها.... کودکی .... نگاه پر از تحسین مادر بر هم آغوشی پنجر و باران بی حرکت. جستجوگر. حفاظ های درهم پیچیده ی فولادی درامواج لغزان روی شیشه ها رنگ می بازند. گرمای درون اتاق گرمم می کرد یا حضور مادر؟ ازپنجره روی برمی گردانم و به مادر، به چهره مادر، خیره می شوم. درانتظاری با زمان نامشخص، که یکباره از جایش بلند شود. دررا بازکند و بدود به زیرباران، به زیر چتر نمناک درخت کنار، دروسط حیاط خانه.... همیشه مرا غافلگیر می کرد. درست وقتی زیر درخت بود من از آستانه ی در به سویش می دویدم. می خندید، بلند می خندید. حفاظ های زنگ زده پنجره از بیرون مضحک به نظرمی رسید لغزیدن باران روی شستی ها، پرموج، به دویدن من می خندید یا به حفاظ پنجره؟ باد، شگفتی، دستهای خیس، شستی هایی که دیگر به فرمان انگشتان من نمی رقصیدند.... پایان.... سکوت.... نیلوفرچشمهایش را بسته است. حالا مژه هایش را بهتر می بینم. چقدر زیبا و ... صدای خشک در اتاق، خواب من و.... شاید نیلوفر را به هم می زند. مهرانگیز در آستانه درپیدا می شود، با گوشی تلفن: پروینه هرچه گفتم بعداً زنگ بزنید... پروین هیچگاه هنگام تدریس... چه کار مهمی داشت؟ صدایش بم و گرفته است: می دونم بی موقع.... از اتاق خارج می شوم.... ازخانه، درتنهایی دل انگیزحیاط بارانی. حضور بیکران مادر. عطرخاک باغچه. چرا همیشه نگران بود؟.... می گوید صدامو می شنوی؟ فریاد می زنم، مطمئن باش پروین جان . اصل حرفتو شنیدم. باورم نمی شه.... مادر همیشه با تردیدی آمیخته با دلسوزی به پرویز نگاه می کرد. مدتها پیش از آنکه نامزدیش را با پروین به هم بزند.... به اتاق کار برمی گردم. نیلوفردارد نسکافه اش را با تأنی می خورد. به علامت عذرخواهی سری تکان می دهم. می نشینم و دفترنت را به صفحه ی قبل برمی گردانم. ابتدای خوابهای طلایی. شستی ها به سوی سالهای دور. سالهای هیجان کشانده می شوند. روی صفحه ی نت چهره ی آرام پرویز کبود و کبودتر می شود.... پروین با درماندگی می گفت: چطوراین دختره رو به من ترجیح داده؟.... مادرپروین را می بوسید. نگران بود مثل همیشه. مطمئن بودم که نگران پروین نیست.... پایان خوابهای طلایی. کف زدن نیلوفر. برق رضایت. مرور تاریخ پیانو در ایران. مدرسه ی موزیک. با علاقه مندی گوش میداد و یادداشت می کرد. وقتی شنید که " عصمت الدوله " دختری به نام " تبسم "، کنیزش، را برای یادگیری پیانو نزد محمدصادق خان می فرستاده و بعد پیانو را از تبسم یاد می گرفته. ابتدا بهت زده شد و بعد بلند بلند خندید. عصر پیانو. عصرکنیز. نواختن پیانو در خفا. پیشرفت چشمگیر " ناصر همایون " پیشخدمت مخصوص مظفرالدین شاه، درکلاس پیانوی دارالفنون.... ملتی که داشت آهسته آهسته پوست می انداخت میهمانی « نوز » بلژیکی، قلیان های شکسته در سرتاسر کشور. تابش نوراز محله ی « امیرخیز ». ریزش برگهای سبز در باغشاه. چهره ی تا سیده ی « صوراسرافیل ». فتح. عدل مظفر. آواز دسته جمعی قریه مهمان کش.... چهره ی پرویز که کبودو کبودتر می شود.... نیلوفرآماده رفتن است. بی اختیار سویچ را از جیبم بیرون می کشم.... می رسونمتون. بارون خیلی شدیده. معمولاً در چنین مواقعی آژانس کیمیا می شه. منتظرپاسخ نیلوفرنمی شوم. بهت مهرانگیز. قبلاً اتفاق نیفتاده بود.... برف پاک کن ها توان مقابله با باران را ندارند. نیلوفر با دست شیشه ی عرق کرده و مه آلود را پاک می کند. مسیر روشن تر می شود. حتی می توان رنگ ها را هم دید. چیزی که هرگز پرویز تجربه نکرد. نقاشی هایش با سیاه قلم بود و همیشه عکس سیاه و سفید را ترجیح می داد. نیلوفر از کیفش نواری بیرون می آورد. اشاره به پخش صوت می کند. شاید نوعی اجازه. با فریاد خفه ای می گویم: اختیار دارید.... صدای پیانو فضای ماشین را تسخیرمی کند. این بار « روزگار من » باز ازجواد معروفی. مطمئنم که اگرپرویز و سیما حاضر بودند... سیما با هیجان و مهربانی صفحه های بزرگ و 33 دور « شور امیراف » را به من داد. هدیه ی مشترک او و پرویز به مناسبت فارغ التحصیلی من از دانشکده هنر.... محدوده ی همه چیز مشخص بود حتی آب تنی در « دریاچه قو » از همان سرزمین نابخشودنی بود.... صدای پخش ماشین را کم می کنم تا صدای نیلوفر را بهتربشنوم: مادربزرگ پشت در حیاط منتظرمه. زیر سرپوشیده ی ماشین.... وقتی در را بازکرد نیلوفر به من اشاره کرد: استاد لطف کردن.... در سایه روشن سر در خانه، مادربزرگ ایستاده است. نیلوفر توانسته است جای سیما را پرکند؟ نه.... هیچکس نمی تواند تکرار دیگری باشد " شور امیراف " تا جواد معروفی.... چقدر فاصله؟!.... مادربزرگ با صدای بلند تشکر می کند.... بازگشت. همنوازی وحشت انگیز باد و باران. رنگ باختن چراغ های راهنمایی و تصادف های پی درپی. توقف. پیاده می شوم. کفشهایم در آب گل آلود فرو می رود. فاضلاب ها هرگز نتوانسته اند باران های شلاقی را یکباره ببلعند.... می دوم به زیر طاق ضربی بازار.... مادرازآنسوی خیابان اشاره می کند که سرجایم بمانم تا او برسد دوچشم تیز و آتشین پروین از زیرچادرمادر پیدا است. با کمترین سرما، دندان های پروین به شدت به هم می خورد. مادر او را زیرچادرش جا می داد. عطر و گرمای مادر. آرامشی ازلی.... پروین با چشم های نمناکش رو به ما درکرد: واقعاً پرویز و سیما را برای ناهار عوت کردی؟.... وقتی آمدند، نیلوفر بغل پرویز بود. مادر، نیلوفر را به سینه چسباند نگرانی درچشمانش موج می زد . باید به خانه برگردم. درپناه باغچه و درخت کنار. یادگار همیشگی مادر..... مهرانگیز تنها نیست. پروین و پسرکوچکترش آنجا هستند. آرامش مهرانگیز، نشان می دهد که پروین، نیلوفر را بطورکامل معرفی کرده است.... آرامش مهرانگیز، بارداری دیرهنگام، انتظاری طولانی برای زایشی.... پروین با تقلید صدای مادرزنم می گوید: داماد عزیزپرتلاش هنرمندم.... مهرانگیزغش غش می خندد.... مادر همیشه به اداهای پروین می خندید. بلند، خیلی بلند..... نه من و نه پروین هرگز گریه مادر ندیدیم. خواهر و برادرهای بزرگتردیده بودند. هنگامی که پیرمرد مرتباً در دادگاه روی نیمکت خوابش می برد و عاقبت به « احمد آباد » تبعید شد. کاش پدرهم تبعید می شد.... کاش پرویز و سیما.... وقتی پیکرهای یخ زده و کبود شده هردو را ازکوهستانهای آذربایجان آوردند، من و پروین، بلند گریه کردیم اما مادر فقط به نقطه ای نامعلوم خیره شد. مادر عادت داشت. وقتی من و پروین بلند بلند گریه می کردیم، مادر داشت زیرآسمان پوشیده از ابر، باغچه را مرتب می کرد. ریسمان های زیادی از نرده های کوچک و زیبای باغچه به شاخه های درخت کنار می بست تا گل شیپوری را بدواند روی شاخه های بلند کنار.... وسوسه بهشت. گم شدن ناله ی « کولاک ها » در رقص پرغوغای قزاق ها .... چهره پرویز که کبود و کبودتر می شود..... بازغرق در دریای شستی ها، امواج موزون جواد معروفی، رود زلال و رشک انگیز « کلایدرمن » پنجره را باز می کنم. از پشت حفاظ های مضحک پنجره، باغچه، غرق در مه سحرگاهی است. گلهای شیپوری تمام شاخه های کنار را پوشانده اند. مادر زنده است. ویرایش توسط DASHALI : 12-17-2009 در ساعت 08:20 |
|
|
|
| 11کاربر زیر از آقا/خانم faran3333به خاطر پست مفیدش سپاس گذاری کردند: |
|
|
#5 |
|
بی قرارم ..........
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: Oct 2006
محل سکونت: کاکو شیرازی
سن: 27
نوشته ها: 25,165
سپاس گذاری: 32,683
سپاس گذاری شده 28,643 در 10,658 پست
|
لطفا در مورد تاپیک پست بزنید
بخش گفتگو ازاد و سرگرمی داریم واسه احوال پرسی و ابراز احساسات موفق باشد
__________________
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب ؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟ به چه مانند کنم؟؟؟ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...... |
|
|
|
![]() |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
(View-All)
کاربرانی که از این موضوع بازدید کردند
|
|
| There are no names to display. |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| معجزات قرآن !! | Tak KRAL | قرآن | 39 | 01-30-2009 00:22 |
| مزاياي شير مادر براي كودك و مادر | L e i l a | شيرخوار (0 تا 12 ماه) | 0 | 01-03-2009 09:24 |
| تشخيص كمبود «شيرمادر» با پزشك است نه با مادران | L e i l a | شيرخوار (0 تا 12 ماه) | 0 | 01-03-2009 09:20 |
| ناتوانی در تفسیر قرآن سرچشمه انحراف درباره پیامبر (ص) است | Mostafa | قرآن | 0 | 04-15-2008 11:35 |
| دلایل رد تحریف قرآن کریم | rezajan | پاسخ به شبهات قرآنی | 1 | 05-09-2007 12:20 |
| IRANPARDIS |
Powered by vBulletin Version 3.8.6 Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd. استفاده و کپی برداری از مطالب انجمن های ایران پردیس با ذکر منبع بلامانع است. |
![]() |